حكيم زجاجى
156
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به شعبى نگه كرد بدپيشه مرد * ز بندش همان جاى آزاد كرد بدانديش حجاج ناخوش گمان * نداد او جز اين هيچكس را امان چو فرزند اشعث به هندوستان * جدا ماند از مسكن و دوستان 145 ورا شاه زنبيل خوش داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى بدانست حجاج كان نامدار * نشستست با شاه در هندبار فرستاد نزديك عماره مرد * كه جرحت مگر زار و بيچاره كرد برو بر پى پور اشعث چو باد * ببر گردن آن سگ ديوزاد فرستاد عماره او را جواب * كه اى مير از راستى سرمتاب 150 مرا لشكرى نيست جرار پيش * چگونه روم من بدين كار پيش مرا تا نباشد سپه سى هزار * توانم روان گشت در هندبار چو بشنيد حجاج از آن پهلوان * سوى سيستان كرد لشكر روان دمادم همى رفت لشكر به راه * در آن بوموبر شد فراوان سپاه از آن خيل زنبيل آگاه بود * كه صاحب خبر كرده بر راه بود 155 به فرزند اشعث رسيد آگهى * دلش گشت از عقل و دانش تهى فرستاد حجاج ملعون پيام * به زنبيل كاى مهتر خويش كام به نزد تو ماندست بدخواه من * گشاده است بر تو كنون راه من گر او را فرستى بدين بوموبر * برآرد هماى مراد تو پر نخواهم ز تو باج تا هفت سال * نگردد بروبوم تو پايمال 160 نباشد مرا با شما داورى * دهد لشكر من تو را ياورى وگر زآنكه او را بدارى بجاى * به زودى درآيد سرت زير پاى ببرم سرت را به شمشير تيز * نمايم سپاه تو را رستخيز چو سال اندرآمد به هشتاد و پنج * در آن بوم بد عبد رحمان به رنج شبى اندر آن رنج و خوارى بمرد * روان را در آن سوگوارى سپرد 165 سرش را ببريد زنبيل زود * به كوفه فرستاد مانند دود از او نيز حجاج ملعون برست * به لهو و طرب جان و دل بازبست يكى روز حجاج بنشسته شاد * ميان بزرگان زبان برگشاد